بخشی از دعاهای امام سجاد هنگام سحر:

خدایا، از دنیای زیباییهایت زیباترینشان را می خواستم، اما هر چه فکر کردم دیدم تو هر چه زیبایی داری زیباست، پس خدایا همه ی زیبائیهایت را می خواهم.
خدایا، از بخشندگی و رحمتت زیادترینش را می خواستم، اما هر چه فکر کردم دیدم هیچکدام از رحمتهای تو کم نیست، پس خدایا، من تمام بخششها و رحمتهایت را می خواهم.
خدایا، از روشناییهایت روشنترینشان را می خواستم، اما هر چه فکر کردم دیدم هر کدام از نورهایت اگر بر مسیری بیفتد آنرا واقعا نورانی و روشن می کند، پس خدایا هرچه از روشنایی داری را می خواهم.
خدایا، از مشیتت و کمکهایی که می کنی بانفوذترینشان را می خواستم، ولی نتوانستم کمکی کم نفوذ از جانب تو بیابم، پس خدایا همه کمکهایت را می خواهم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٦ساعت۱٠:٠۸ ‎ق.ظتوسط کاشانه | نظرات ()
محرم نزدیک است

تشیع در داستان کربلا در اوج شکوهش تجسم عینی پیدا می کند. اما ما این داستان را از زمینه ی تاریخی خودش جدا کردیم و به صورت مجرد و به عنوان یک حادثه ی بی دنبال در آوردیم و این را از متنش که متن تاریخ بشر است جدا کرده ایم. ما داستان کربلا را از روز تاسوعا می دانیم و عصر عاشورا ختمش می کنیم ؛ بعد دیگر نمی دانیم چه شد! داستان کربلا نه از آغاز تاسوعا یا محرم شروع می شود و نه به عصر عاشورا و اربعین ختم می شود. این است که از دو طرف قیچی اش کردیم و آن را از معنی انداختیم ؛ مثل قلبی که از داخل بدن در بیاوریم ، که دیگر قلب نیست .باید قلب را در این سینه و اندام بزرگ بشری و در تسلسل عظیم یکدست تاریخ انسان بگذاریم و آن وقت تپش پیدا می کند و آن وقت خون « حسین » خون می شود . داستان حسین و کار شگفت انگیزی که او در تاریخ اسلام کرد ، در متن تاریخ بیاورید ؛ بعد عظمت کار ومعنی کارش روشن می شود که چه کار کرده و چرا این کار را کرده است.امام حسین برخاست ، تا به همه ی آنها که « جهاد » را تنها در « توانستن » می فهمند و به همه ی آنها که پیروزی بر خصم را تنها در « غلبه » ، بیاموزد که:« شهادت » ؛ نه یک « باختن » که یک « انتخاب » است؛ انتخابی که در آن مجاهد با قربانی کردن خویش ؛ در آستانه ی معبد آزادی و محراب عشق ؛ پیروز می شود.« شهادت » جنگ نیست ؛ رسالت است. سلاح نیست ؛پیام است .کلمه ای است که با خون تلفظ می شود ! خیانت را نابود نمی تواند کرد اما تابش نوری است در ظلمت عام که فضا را روشن می کند و خیانت را نشان می دهد!

ما از وقتی که به گفته ی جلال آل احمد :« سنت شهادت را فراموش کرده ایم و به مقبره داری شهیدان پرداخته ایم ؛ مرگ سیاه را ناچار گردن نهاده ایم »و از هنگامی که به جای شیعه ی علی بودن ؛ شیعه ی حسین بودن ؛ شیعه ی زینب بودن ؛ یعنی پیرو شهیدان بودن؛ زنان و مردان ما « عزادار شهیدان شده اند و بس » ؛ در عزای همیشگی مانده ایم.

هر انقلابی دو چهره دارد : خون و پیام .رسالت خون را حسین گزارد و رسالت پیام بر دوش های ظریف یک زن « زینب»!

« آنها که رفتند کاری حسینی کردن و آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند ...» (دکتر علی شریعتی )

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٦ساعت۱٠:٠۸ ‎ق.ظتوسط کاشانه | نظرات ()
خدا کند که بیایی...........

 چه انتظار عجیبی!

تو بین منتظران هم، عزیز من ، چه غریبی!

عجیب تر که چه آسان، نبودنت شده عادت.

چه بی خیال نشستیم ،

نه کوششی ، نه وفایی

فقط نشسته و گفتیم:خداکند که بیایی...

سالهاست که به امید آمدنت چشم به آسمان دو خته ایم و ذره ذره جان و دل را به فریاد« العـجـــل» سپرده ایم با آن که نوای« این بقیــه الله» سینه را می سوزاند قلب را به ناله «الغــوث»" امید تپیدن داده ایم و چشم هایمان را با نور «ادرکنی» مزین ساخته ایم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٦ساعت۱٠:٠۸ ‎ق.ظتوسط کاشانه | نظرات ()
آقا اجازه مبحث امروز ما خداست

آقا اجازه مبحث امروز ما خداست
توضیح می دهید که جای خدا کجاست؟
قرآن نوشته او همه جا هست و خواهرم
اصرار می کند که کمی قبله سمت راست
من جمعه می روم لب دریا، کنار آب
آن جا نمازجمعه زلال است ، بی ریاست
کاج همیشه سبز که بیرون مدرسه ست
استاد درس دینی و قرآن بچه هاست
آقا شما حقیرترید از سئوال من
این درس ، نان خشک سر سفره ی شماست
من ساکتم ، دبیر به من صفر می دهد
شاگرد تنبلی که حواسش پی خداست ...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٦ساعت۱٠:٠٦ ‎ق.ظتوسط کاشانه | نظرات ()
..:: چهار چیز که حوا نمی تونست به آدم بگه ::..

آدمت می کن.
از شوهر مردم یاد بگیر.
من قبل از تو 100 تا خواستگار داشتم.
میرم خونه مامانم.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٦ساعت٧:٥۱ ‎ق.ظتوسط کاشانه | نظرات ()
..:: دسته بندی زیبای انسانها از دیدگاه دکتر شریعتی ::.

ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و ...

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٦ساعت٧:٥۱ ‎ق.ظتوسط کاشانه | نظرات ()
به وبلاگ ما خوش آمدید

با سلام خدمت دوستان

لبخند در این وبلاگ میتوانید مطالب جالب و متنوع را مشاهده نمایید.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت٩:٥۸ ‎ق.ظتوسط کاشانه | نظرات ()