روزی “چشم” گفت:
من، آن سوی این دره ها کوهی می بینم، پوشیده در غباری لاجوردی، آیا زیبا نیست؟!
“گوش” شنید و در حالی که با دقت گوش سپرده بود گفت:
اما کوه کجاست؟ من آن را نمی شنوم!
سپس “دست” به سخن آمده و گفت:
بیهوده در تلاشم که آن را حس یا لمس کنم در حالیکه نمی توانم کوهی بیابم!
و “بینی” گفت:
کوهی وجود ندارد، چون نمی توانم ببویمش!
آنگاه “چشم” به سوی دیگر برگشت،
و دیگران درباره خیال باطل و عجیب چشم با هم حرف زدند. آنها می گفتند:
باید برای چشم اتفاقی افتاده باشد.
گویا ناتوانی در درک احساس عضوی دیگر را توهم می پنداشتند
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من.
من خودم بودم و تنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید.
من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت گر چه در حسرت گندم پوسید .
من خودم بودم و هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود و خدا می داند ، بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود .
من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید.
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید !!

